خداوند

 

 

هرچی فکر میکنم میبینم ریشه ی تمامیه

بدگمانیامون و بدخواستمانون و

حسادتامون و بی انصافیامون و ...

همون باور نداشتن نظارت اون بالاییه!

که از بچگی بهم یاد دادن اسمش خداست...

خدایی که گاهی بشدت در موردش بیانصافی میکنم

غر میزنم

گلایه میکنم

ایراد میگیرم

دربرابر صبرش کم میارم و بیتابی میکنم!

خدایی که خوب شاهده و ناظر

میبینه و میشنوه هر چی تو دل داریمو

هرچی به حق و ناحق به زبون میاریم!

خدایی که اون وقتی که امین هنوز به اندازه ی یه دونه

توت فرنگی بود

و دکتر  ناراحتم کرد از ایرادی که بهش گرفت !

مادر در برابر چشمون

اشکبارم تو این حکایت نشونم داد...

حکیمی اتشی روشن کرده بود و داشت به تکه سنگهایی که اطراف

 اتش از شدت گرما سرخ شده بودن نگاه میکرد!

یهو احساس کرد رنگ یه سنگ با بقیه فرق داره

نزدیک که شد دید اون سنگ کاملا سرده!!!

و تو شکاف اون کرم کوچکی لونه کرده!!!!

مامان اون روز تو چشمون اشکبار دخترش

که داشت مادرشدنشو رو برای اولین بار تجربه میکرد!

گفت خدایی که حواسش یه یه کرم کوچک ،

لایه یه تیکه سنگه درون اتش هست!

حواسش به توت فرنگیه تو نیست؟!

.

.

.

 

اروم گرفتم ...

اره دارم از همون خدایی حرف میزنم که حواسش بر خلافه

حواسه پرته من

جمعه جمعه جمعه...

خدایی که حاله دله ادما واسش مهمه

اما وسعته صبرش کهکشانها و کهکشانها

وسیعتره از دل بیقراه ما ادما

.

.

.

 این روزا تا یکی میگه پقی دلم میخواد یه سجاده باز کنم

و ....بماند ....

 

 

/ 3 نظر / 11 بازدید
رضوان

[لبخند]

مهسا

سلام خوبی؟ امینم خوبه؟ آره اصل مشکل من هم با آدمها انصاف نداشتنه، تازه فهمیدم که خیلی از آدمها حتی خودشون رو هم نمیشناسن و فقط فرض رو بر این گذاشتن که تافته جدابافته اند و بقیه آدمها .... راستی یه کشف مهم کردم بیا وبم، نظرت رو هم بگو!!

رضوان

مگه هنوز سیستم دایل آپ وجود داره ؟!!!! [نیشخند]